تبليغاتX
تراکتور
             

  

 

               بدون شرح!!!!!

 

+ نوشته شده توسط الهام در جمعه 21 تیر1387 و ساعت 10:30 AM |
 

    به نظر شما با توجه به روند صعودی نرخ تورم ، قیمت جوجه چنده الان؟

 

      

+ نوشته شده توسط الهام در جمعه 24 خرداد1387 و ساعت 10:35 PM |
چند سال پیش تو یه فیلمی یه شرکتی مخ های کامپیوتر رو استخدام میکرد . یه خانمی اونجا استخدام شد
از اون هکر خفن ها بود . تو شرکت عمراً یه ورق کاغذ پیدا میکردی.
کاغذ که هیچی ، یه فلش ، فلاپی ، هرچی که باهاش بشه انتقال اطلاعات کرد پیدا نمیشد .
حالا امنیتش هیچی ، Paper less بودنش خیلی جالب بود .
ماشالله تو کشور ما که کاغذ بازی خیلی رواج داره.
تو یه شرکتی دارم به مدت یه ماه جای یکی از دوستام کار میکنم . اون رفته مرخصی.
جای باحالیه ، اینقد نامه بازی و برو بیا که گیج میج میشی
در روز دو بار مکاتبه با دفتر اصفهان ، و دفتر تهران
آخه یکی نیست بگه بابا الان دیگه اینکارا همه جمع شده
البته اینجا نه ها ، تو مملکت ما نه
اونجا منظورمه ، اجنبی ها رو میگم ، اونجایی که همه شون میرن جهنم ،
اینجا که همه صاف میرن بهشت . تازه اینجا اصلاً نباید جمع شد
تجمع بیشتر از سه نفر گناست.جیزه
واسه همینه که این سیستم کاغذی جمع نمیشه و بیشتر شرکت ها هنوز دارن برنامه های تو Dos رو اجرا میکنن
میترسن خوب . چرا ؟
چون خرج داره . چون نیروی جوون و متخصص میخواد . چون نیاز به یه کار مهندسی شده هست . یه پروژه طولانی مدته .
 چون تو یه پروژه ی طولانی مدت همه باید فکرشون موفقیت باشه
چون هر کسی که بیاد روکار نمیتونه واسه خودش یه ساز بزنه .
 چون این جوونا بیکارن دارن حروم میشن . چون همه میخوان آچار فرانسه باشی
خوب به کسی چه
تقصیر خود جووناس که بیکارن
چون بابا هاشون بازنشسته شدن و هنوزم که هنوزه جا رو واسه بچه هاشون باز نمیکنن
خوب تقصیر بازنشسته ها هم نیست . آخه اگه اونا زندگیشون بعد از سی سال زحمت واسه مملکت تامین باشه
اگه مطمئن باشن چهار تا بچه ی جوونش که دارن درس میخونن میتونن رو پای خودشون وایسن
اونوقت اونا هم میرن کنار 
خوب پس تقصیر کیه؟
اینجا که همه جزء اون 313 نفر یارای مخلص امام غایب هستن
اینجا که هیشکی دروغ نمیگه ، دزدی نمیکنه ، حق یکی رو نمیخوره
اینجا که همه خمس و زکات میدن تا مالشون حلال بشه
اینجا که همه انتقاد پذیرن
اینجا که یه پیشنهاد دوستانه رو ، حکم و دستور حساب نمیکنن
پس تقصیر کیه؟
شایدم خواست خداس . شاید جوون ها ظرفیت رفتن سر کار رو نداشته باشن
دستشون که بره تو جیب خودشون ، از راه راست منحرف بشن ، گناه کنن ،
ممکنه بخندن ، شادی کنن ، ازدواج کنن یا صاحبخونه بشن
یا هزار تا مورد بد و جیزه دیگه
خوب پس تقصیر کیه؟

************************************
یه خاطره تعریف کنم
تو یه مغازه وایساده بودم که خرید کنم
یه بچه 6 یا 7 سال به باباش میگفت بابا برام بستنی میخری
باباش گفت خوب برو از تو اون یخچاله برای خودت یه دونه بردار
بعد بچه هه گفت : آخه بابا صد و پنجــــــــاه تومنه

و دیگر هیچ

+ نوشته شده توسط الهام در جمعه 6 اردیبهشت1387 و ساعت 2:10 AM |
       

الان که میخواستم آپ کنم کلی حرف داشتم که بزنم ولی چیزی یادم نمیاد
پرید
یادمه پارسال مثل این موقع میخواستم ترقه بخرم ولی هر جا رفتم نتونستم ، گفتن چهارشنبه سوری امسال قراره سالم برگزار بشه
امیدوارم امسالم مثل پارسال سالم برگزار بشه
منم از این ترقه خفن ها که مثل بمب میمونن نمیخواستم که ، از این ترقه الکی ها میخواستم که ترس نداره زیاد
بگذریم امسال فرق فوکوله با پارسال
یه کمد کهنه داریم میخوایم بدیم این بچه ها آتیشش بزنن حال کنن
اون موقع ها که ترقه اختراع نشده بود تقریباً یه هفته قبل چهارشنبه سوری همه ی بچه های محل میرفتیم بته خار جمع میکردیم ، یه عالمه قده یه کوه گنده
بعد آتیشش میزدیم ، یه خانومی بود تو محلمون پیر بود تقریباً ، یه دختر داشت اسمش آرزو بود ، ما هم بهش میگفتیم مامان آرزو
یه دبه میاورد و تنبک میزد و شعر های جنوبیه محل خودشون رو میخوند ، بچه ها هم میزدن میرقصیدن

                                                     

تازه قاشق زنی هم میرفتیم ، دختر و پسر یکی یه چادر مینداختیم سرمون میرفتیم در خونه ها ، کلی خوراکی گیرمون میومد
خیلی حال میداد ، مثل الان نبود که از ترس پامونو از خونه بیرون نمیزاریم
مامان آرزو الان فوت کرده ، نمیدونم کی ولی یادمه شنیدم یه روزی ، خدا بیامرزه ش

آن دم که مرده گان را به یاد می آوری
از یاد مبر که آنان نیز زندگی کرده اند!
سرشار از امید و آرزو ، و چونان زنده گان پیرامونت!
آنان نیز از این راه که تو درمی نوردی ، گذشتند
و هنگام عبور به گورها نیندیشیدند

این یه تیکه رو من نگفتم که ، اصلاً به من میاد از این حرفا بزنم
ای یه شعره تو کتابه " یک مرد " خوندم
کتابه راجع به یه آزادیخواهه که بر علیه دیکتاتور زمانش شورش میکنه
این شعر را هم همون آزادیخواه گفته بود وقتی که تو زندون بوده

بگذریم

                               ستاره ی فروردین!!!!

ما هر سال یه انگشتر طلا میندازیم تو آب ، یکی از همسایه هامون میگفت اون موقع ها ، که موقع تحویل سال آب تکون میخوره
هر سالم یادمون میره نگاه کنیم ، بعد میره تا سال بعد
امسال یادم باشه بست بشینم کنارش تکون نخورم ببینم تکون میخوره یا نه

امروز دوره سبزه هامون روبان بستم ، یه روبان نارنجی کمرنگ
دو تا ماهی خریدیم ، اسمه یکیشو گذاشتیم الهام و یکی دیگه ش پرهام
خیلی شیطونن ، امروز که آبشونو عوض میکردیم یه کم صدف و دونه تسبیح از این جور چیزا ریختیم تو تنگشون
همچین مخشونو گرفته بود که یادشون رفته بود بازی کنن
ولی الان دیگه عادت کردن
مثل آدم ها که به شرایطشون ، چه خوب و چه بد ، عادت میکنن ، اگه اینطوری نبود آدما دیوونه میشدن

کنار ناخنه انگشت وسط دست چپم از این چوقچی ها در اومده
چوقچی همون تیکه از ناخن هستا که جدا میشه بعد فشارش که میدی درد میگیره
دردش خیلی باحاله ، دوست دارم باهاش بازی کنم
من بهش میگم چوقچی ، الان چند روزه میخوام با چوقچی چین ، بچینمش ولی دلم نمیاد
حال میده ، تونسته گوشه ای از اوقات فراغتم را پر کنه

اینم یه پیام بازرگانی بود واسه اینکه اگه یه موقع شما هم از گوشه انگشتتون چوقچی دراومد
حتماً با دندون بکنیدش نه با چوقچی چین
ابته همه میگن برعکسش درسته
ولی من امتحان کردم ، با دندون بازم تا سه چهار روز دیگه جاش درد میکنه و کیف میکنی
ولی شما به حرفای من گوش ندین

خوب دیگه
جا داره در آخره پست آخر امسال براتون چند تا آرزو کنم

          
                                                     اثری از دوستم سارا!!

امیدوارم که اگه سال 86 خوب یا بد بوده براتون ، سال 87 سال خوبی باشه براتون
از خدا میخوام آرزوهاتون برآورده بشه

همیشه سالم و سرحال باشید
قدر سلامتیتون رو بدونید ، هر شب مسواک بزنید
شیر واسه سلامتی خوبه ، پفک نخورید ، شیر بخورید تا قدتون بلند بشه
البته نون خشکه و پنیر با پفک رو امتحان کنید ، تا حالا دو سه نفر خوششون اومده
یادتون باشه هر چند وقت یه بار برید پارک و سرسره بازی کنید ، تاب و الاکلنگ که جای خود دارد
اینطوری مثل من عقده ای نمیشید
آخه چند روز پیش رفته بودیم در کرانه های زاینده رود ، برای امر عکاسی
ولی اینقد اسباب بازی ، بازی کردم که حال کردم ،
البته الاکلنگاش رو نمیشد سوار بشی ، آخه من شیر خیلی میخورم
یادتون باشه سمنو رو باید با انگشت بخوری ، اینطوری بیشتر حال میده
دیگه
هیچی در کل اوقات خوشی داشته باشید

                                                     

 

+ نوشته شده توسط الهام در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 1:17 AM |
وقتی میگن خرس ها هم از خواب زمستونی پا شدن
وقتی حرف از غزل و خداحافظی و اینا میاد وسط
وقتی دوستت تو خماریه
اونوقته  که دیگه به رگ غیرتت برمیخوره ، بعد پا میشی میای الکی یه چرت و پلایی واسه خودت بزاری تو وبلاگت
میگم ها الان که طلا شده مثقالی خدا تومن
هیچی میخواستم یه چیزی بگم پشیمون شدم
من که اهل طلا ملا نیستم ، چرا باید الکی بگم این دخترا که هی به خودشون جینگول مستون میندازن بعد دیگه هیشکی نمیاد بگیردشون
الان همه باید بگن اَه اَه
طلا چیه
فقط طرف مهمه ، تفاهم هم حتی بعد خودش به وجود میاد
ای بابا دلت خوشه
ما امسال روز درخت کاری ، درخت انجیر کاشتیم ،
البته اگه این پسر بچه های دبستانی راهنمایی دبیرستانی دانشگاهی ، سربازا ، پیرمردها بزارن انجیر بده
اصلاً بزارن بزرگ بشه ، انجیر نده حالا
یادمه یه سال یه آدم برفی درست کردیم اون موقع واسه خودش آدم برفی ای بودها
مثل الان ها نبود که آدم برفی ها هم جیگول شدن
آدم برفی من مردی بود واسه خودش
همچین که این مدرسه پسرونه کنار خونه مون تعطیل شدن نابود شد ، هیچی نموند ازش
بگذریم از محیط زیست
مردم نون ندارن بخورن ، مردم بیکارن ، مردم همه افسردگی مزمن گرفتن
ای مرفهین بی درد ، بدانید که چوب خدا صدا ندارد ، گر بزند هم ، دوا ندارد
ای بابا دلت خوشه
امروز کفشم پاره شد
البته پاره شدن کفشم ربطی به این چوب و کتک و دوا درمون نداره ها
اون بیشتر به خاطر یه تبلیغ بود که یکی انداخته بود دمه در خونه مون ، اون کاندیدا بیشتر از من بلد بود چرت و پرت بگه
خداییش روم کم شد
البته روی من خیلی وقته کم شده ،
امروز دو تا قالیچه شستم ، آب بازی حال میده ، دوست دارم ،
خونه تکونی خوب نیست ، سخته ولی تا نتکونی نمیفهمی که عید داره میاد
ای بابا عیدم دل خوش میخواد
دیروز هر چی گفتم منو ببرید اسباب بازی ، بازی ، نبردن که ، فقط خندیدن ، فکر کردن شوخی میکنم
جدیداً نقاشی میکنم
سه تا چهره کشیدم
یکیش ذهنی بود ، آخرش شبیه اون دختر مهربونه تو سریال امپراطوران دریا شد
یکیش قرار بود لئوناردو  دی کاپریو بشه ، ولی شبیه داییم شد
یکی دیگه یه دختر کوچولو بود ، این بدی نشد ، شبیه خودش شد تقریباً
میگم اگه نقاشی میکشید یه سوال داشتم
شماها هم وقتی تازه چهره میکشیدید ، شبیه میشد یا مثل من بودید یه هو یه آدم دیگه یی میشد
به من بگید نا امید بشم یا نه
آخر شب ها باب روس رو نشون میده کانال چهار
خیلی باحال نقاشی میکنه ، من جداً کیف میکنم میبینم
پیک هفته را میبینید؟ بحث چند روز پیشش راجع به نخ دادن بود
الله اکبر
ببینید چی یاد بچه های مردم میدن
دیروز هر چی تو ذهنم میگذشت به ابجی کوچیکم میگفتم ، ذهنم خیلی شلوغ بود از یه جا میپرید یه جای دیگه
بازیه بامزه ایه ، امتحان کنید
ولی جداً مغز آدم ها کی استراحت میکنه
شب ها هم که خواب میبینه ،
تو یه کتاب نوشته بود خوابیدن بدونه خواب دیدن مثله اینه که بگی من بدون اینکه نفس بکشم میخوابم
یعنی ما همیشه خواب میبینیم ولی بعضی وقتا یادمون نمیمونه
الان میخوام برم فکر کنم ببینم چه چیز هایی که الان دارم ، قبلاً آرزوی داشتنشو میکردم
بعد خوشحال بشم
فعلاً پس
چهار شنبه سوری مواظب خودتون باشید 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط الهام در یکشنبه 19 اسفند1386 و ساعت 2:37 AM |
اینو یه جایی خوندم ، در حین خوندنم کلی خندیدم ،
البته طبق گفته ی این همکار عزیز ما که در عرصه تولید نرم افزار به تنگ آمده بود ، هزار و پانزده دلیل برای این حرفی که زده ، داشته
منتها فقط پانزده تاشو گفته بود ، باقیشو قرار شده بود خودمون کشف کنیم
الانم من دو سه تا این مهماشو میگم براتون ، بقیه شو میزارم تا کشف کنید
وقتي ما نرم افزاري تولید میکنیم، تازه داستان عرضه خدمات پس از فروش شروع مي شه،
آموزش كاربرها -بعضا واقعا تعطيل!-
 تبديل اطلاعات و انتقال آنها از سيستم قديمي به جديد، ( به قول معروف کانورتور )
یه جور که تا کلیک کرد فرت پایگاه داده قبلی کپی شه تو پایگاه داده جدید
 نگراني از كاركردن نرم افزار روي هر نوع سخت افزار آشغالي كه مشتري داره
 و لی ولی ولی
تو ميوه فروشي، ما فقط ميوه مي فروشيم اينكه هندوانه را چطوری مي خورن با پوست میخورن یا بدون پوست،
به ما ربطی نداره. اصلاً هندونه رو تو چی میخورن ، تو بشقاب ، کاسه ، قابلمه ....
هر چی ، اصلاً به ما چه
وقتی هندونه را فروختی دیگه خودشون باید تصمیم بگیرن چه جور با هم کنار بیان
تازه وقتی میوه میفروشی همون موقع پولتو میگیری
ولی مهندسین نرم افزار باید بدون تازه دنبال پولشون
خرابي ميوه اصلاً نگراني ندارد،
 اما در نرم افزار آنقدر مشكلات اجق وجق پيش مي آيد كه گيج مي شیم كه اين خطا از كجاست و راه حلش چیه؟
تازه تضميني وجود نداره كه همه خطا ها را پيدا كنیم و روز تحويل به مشتري،
 جلوي چشمش،اینقد سيستم خطا مي دهد كه آب ميشید و میرین تو زمین
حالا اینا هیچ استرس ها ، شبایی که خواب راه حل مشکلاتتون رو میبینید
صبح هایی که پا میشید با یه کلیک راست ، کپی و paste ، همه تلاش های یه شب کامل بیدار بودن رو به باد فنا میدین
اینا همه هست ، اینا رو نشنیدم ها
دیدم
تازه من که تازه کارم ، هنوز زوده خودمو تو عرصه تولید نرم افزار شریک بدونم ولی همین الانم که نخودی این ور اون ور قل خوردم ، یه بار تا دمه
اون حالتی هست که یه اتفاقی افتاده ، بعد نمیتونید قبول کنید همین طور میمونید یه کم ، نه عکس العملی نه دادی نه هواری ، نه گریه ای
عین این گیج و منگا ،
حالت انکار ، تا دمه این حالته رفتم و رفتم
برنگشتم ، موندم همون جا ،
ولی الان فکر کنم برگشتم ،
تا حالا شده حرفایی که دلتون نمیخواد رو نشنوید؟ یعنی در عین اینکه انگار گوش میدید ، اصلاً گوش ندید
جالبه خیلی
شایدم برنگشتم ، ولی برگشتم انگار ، الان اینجا کجاس ؟
 

 

+ نوشته شده توسط الهام در جمعه 28 دی1386 و ساعت 0:10 AM |
یو هوووووووو برید کنار من دارم سر میخورم ،
یه لحظه موقعیت جغرافیاییمو تعیین کنم
الان از بین پستی بلندی های زندگی ، از یه بلندیه خیلی بلند، سر خوردم اومدم پایین
اینجا ، تراکتور ، واقع در یکی از سرسبزترین دامنه های بلندی های زندگی واقع شده
میدونید ؟از بس سرعتم زیاد بود ، نتونستم بایستم ، از بلندی بعدی رفتم بالا ، اینجا اونجاس
یه چیزی حس کردم همین که اومدم اینجا
یه چزی هی وز وز میکرد که زاز زینجا زه زوت و زور زده( به ضم ز ) زید
الان میگم چی گفت، میگه باز اینجا که سوت و کور شده بید
منم میگم کی گفته ، پس من کی ام؟ یعنی من هرگز ؟
من همیشه میام اینجا منتها امد و شدم مثل ارواح شده
یه طوری که هیشکی نوفهمه
جدیداً روحم خیلی سر به هوا شده ، اصلاً به حرفم گوش نمیده که
شب که میشه بچه رو ح ها میان دنبالش ، میرن بازی
البته روح من بی تقصیره ها
اینطوری هم که گفتم بد نیست
اغفالش میکنن ، میگن که ارواح تپل ، خبیثه هستند
اصلاً نباید هیچ رقمه دور و برشون رفت
ولی خوب روح من سر به هواس ، قدرت ریسک بالایی داره ، از پس همه نوع روح بر میاد
البته بازم حالت های مختلفی پیش میاد
رنگ لباس ، تو این قضیه نقش تعیین کننده ای داره
مثلاً اگه بلوز نارنجی بپوشید با راه راه های سفید
حالا سفیدش زیاد مهم نیست ، مهم نارنجیشه
اون موقع عمراً از پس روح تپله بر بیای
تحمل خطا پایین میاد، ممکنه گولت بزنه
همون تپله رو میگم
گیر میده به لباس نارنجی ها ،
خطرناکه ها ، از من گفتن ،
دعواتون میشه ، بعد چون تپله دیگه زورتون بهش نمیرسه
آدمم نیست که ، روحه ، نمیشه دو کلام مثل آدم باهاش حرف زد ،
مثلاً چی میتونی صداش بزنی ، اگه بگی آقا تپله ، ممکنه بهش بربخوره ،
اون وقت باید فوراً بگی :کی گفته شما تپلی ؟ اصلاً مگه من روحی به این خوشتیپی تا حالا دیدم؟
من که نگفتم تپلی، گفتم چه روحه با نمکی
روح به این خوشگلی ، خوش تیپی ، با کلاسی
اصلاً مگه این دوره زمونه روح گیر میاد ، حالا یه کم وجناتتون مو به روحه آدم سیخ میکنه ، وگرنه خیلی گلید ( به ضم گ ) ، ماهید
کدوم ماه ؟ معلومه ماه تو آسمون
تازه این روح تپله ما از بین همه این حرفا ، فقط تپل براش قابل فهمه ، بقیه ش مثل همون وز زی که اون بالا بودا ، اینطوریه
حالا تو هی بیا به هزار زبون قربون صدقه ش برو ، همینطوری وایمیسه عین روح زل میزنه تو چشات
همین دیگه ، لباس نارنجی نپوشید ، تیره بپوشید
چرا ؟چون تجربه ثابت کرده که با روح تپل ها به تفاهم میرسید ، حالا اگه دوست دارید ، روزها هر رنگی دوست دارید بپوشید ، ولی شب ها تیره بپوشید
چون روح تپله که بیاد دمه خونه تون دنبال روحت ، دیگه نمیتونه به روحت هیچ آسیبی برسونه ،
خیلی خسته م ، دیگه چشام نمیبینه هیچی ، همه چیزو عین شبه میبینم
من میخوام بازم ادامه بدم ولی روحم اصرار داره در وشه
اینجا روح های دیگه ایی هم هستن ، فکر کنم کاسپر هم امشب یه سر بزنه بهمون
اگه شما هم دوست دارید بیاید اینجا ، میگم چیکار کنید
برید واکسن هپاتیت بزنید ،
اینجا به طور تمام وقت در خدمت روح های سرگردان شماست
فقط اگه اومدید ، این روح تپله رو قشنگ به خاطر بسپارید
میگن این روح تپل ها ، موقع برگشت ، همه چیزو از ذهن روح ها پاک میکنه ، دیگه بعد هیشکی ، هیچی یادش نمیاد
چه روح تپل ناقلایی
فکر کن
+ نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه 3 آبان1386 و ساعت 1:4 AM |
امیر مومنان!!!
+ نوشته شده توسط الهام در دوشنبه 9 مهر1386 و ساعت 8:13 AM |
تو ولایت ما ، پشه ها اینقد زیادن و اینقد گستاخن که آدم رو درسته قورت میدن
شهرداری برای حمایت از حقوق لگد مال شده ی شهروندان گرامی که از دست پشه ها خواب ندارن یه مشت سنجاقک ول کردن تو آسمون
آسمون که نه
یه کم پایین تر
اینقد
پایین تر
یه ذره پایین تر
آها ، همین جا خوبه دیگه بزن کنار پارک کن ، ترمز دستی یادت نره بکشی ، بشین ببین چی میخوام بگم
خواستی هم پاشو ، اصلاً هر کاری دلت خواست بکن
اصلاً رای میگیریم ،
ولی هر کسی حق رای نداره ها
شرایط داره
بله
اول دومیشو میگم ، هر کی بخواد رای بده باید نظر زور بده ، وگرنه صداش اینجا به گوش کسی نمیرسه
خودتونم میدونید که به نظراتون احترام میزارم
مثلاً اگه بگید چرا چرت و پلا مینویسی ، با رویی گشاده با موضوع برخورد میکنم
"دوستان عزیز به دلایلی که به خودمان مربوط میشود ، از ادامه ی داستان گاو زرد معذوریم ، البته همین دفعه "
این بالاییه من نبودم ها
زیرنویس بود ، میدونم که خودتونم میدونید ،ولی گفتم شاید خودم یادم بره ،
گفتم که گفته باشم که پس فردا یادم نره و یادم بیاد که میدونستم ، و میدونستم که شما هم میدونید
همین
یه تست هوش در کنم از خودم؟
باشه
بازم رای میگیریم
داشتم از سنجاقک ها میگفتم ، اگه شهرداری به جای این همه هزینه برای مسکن و نون و آب سنجاقک ها ، به هر خانواده ایی یه کامپیوتر میداد مشکل حل میشد
اگه شب ها کامپیوترت روشن باشه تو یه اتاق که لامپاش خاموشه ، خیلی راحت میتونی به کمک انگشت اشاره و شست
پشه ها رو که میان طرف مانیتورو بگیری و با دقت نگاه کنی و به قدرت خدا پی ببری
و بعد در نهایت پشه دوستی ، اونو ببری تو هوای آزاد ول کنی
حواستون باشه له نشه یه وقت ،
اگه یه زمانی یه تراکتور دوست داشت که یه آدمک عروسکی رو تو یه شهر ک مصنوعی ، زیر چرخ هاش له کنه
الان متحول شده دیگه، آزارش به یه پشه هم نمیرسه
باور ندارید ، برید از یکی از پشه های maden ولایت ما بپرسین
خودشون میدونن
در اینجا جا داره که از طرف خودم ، به همه ی دوستان عزیز مبارک باد بگویم فرا رسیدن عید سعید فطر رو
پیشاپیش ، عید رو بهتون تبریک میگم
اولین کسی که بهتون عید رو تبریک گفت من بودم ها ،
قبل از اینکه برم یه چیزی بگم
تصور کنید ، موقع سحر  دارید مسواک میزنید ، اونم با آرامش کامل
یه قاچ هندونه هم آماده گذاشتی که بخوری
یه هو میگن 59 ثانیه دیگه ، مسواک رو پرت میکنی تو هوا
میدوی وسط اتاق ، یه کم بالا پایین میپری ، کمک میخوای ، هندونه رو تو دستت نگه میداری
فکر میکنی 59 ثانیه خیلیه
میتونی رکورد بزنی ، وگرنه تا عصر باید هی بری سر یخچال ، با حسرت نگاش کنی و بهش بگی
چی میشد ، اگه میشد که تو مال من باشی ، دلت میاد کنار من نباشی ،
تعجب نکنید با هندونه هم میشه از این حرفا زد ، امتحان کنید
بستگی به زمان و مکانش داره
خلاصه در عرض همین چند ثانیه ، خودتو میزاری جای کسی که در عرض 10 دقیقه ، 45 تا همبرگر خورده
دنده رو یک میکنید و پاتون رو میزارید رو گاز و  د ( به کسر دال ) برو
شمارش معکوس
تو میتونی ، همه تشویقت میکنن ، در حالیکه داری میترکی از خنده ، دهنتم پره هندونه ، هیچ کاری نمیتونی بکنی
همچین که میخوای راه بیفتی ،
وقت تمام
اگه یه ثانیه دیگه وقت داشتی میتونستی قورتشون بدی ، ولی خوب دیگه ، زندگی همینه
بای پاشی بری ..

میدونید مشکل کجاس
مشکل اینه که وقتی پارک میکردین ترمز دستی رو کشیدین
این خودش زمان رو کشت ، موقع راه افتادن
آخرش به این نتیجه رسیدیم که قاتل همان مقتوله
قبل از اینکه برم یه چیزی بگم
تصور کنید ، موقع سحر  دارید ....
انگار گفتم اینارو ، یعنی برم دیگه؟، یعنی من هرگــــــز

باشه

روزه هاتون قبول باشه

 

 

 


 

+ نوشته شده توسط الهام در دوشنبه 26 شهریور1386 و ساعت 10:45 PM |
آخه دل من ، دل ساده ی من ، تا کی میخوای خیره بمونی به عکس روی دیوار
آخه دل من ،دل دیوونه ی من ، دیدی اونم تنهات گذاشت بعده یه عمر آزگار
دیدی اونم رفت ، اونم تنهات گذاشت رفت ، تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطره پیش رو
دیگه نمیاد ، دیگه پیشت نمیاد ، از اون چی موند برات به جز یه قاب عکس رو دیوار
آخه دل من ،دل ساده ی من ، تا کی میخوای خیره بمونی به عکس روی دیوار
.....
سلام
عیدتون مبارک
یه خلاصه از قصه میگم برای کسایی که قصه ی گاور زرد رو خوندن ، یا تازه میخونن
گفتیم که یه خانواده ی کشاورز بودن که خیلی خوشبخت بودن تا اینکه سر و کله ی ، یه معلم خبیث پیدا شد تو قصه
معلمه سر بچه هه رو گول مالید ، تا جایی که حاضر شد یه بلایی سر مادرش بیاره تا اینکه بتونه همیشه با معلمش باشه
خلاصه
دختره نشست با خودش فکر کرد که چیکار کنه
همینطور که زانو هاشو بغل کرده بود ، و فکر میکرد ، چشمش افتاد به خمره ی سرکه
قبلاً هم گفتم که قصه مال خیلی وقت پیشاس ،
یه هو یه فکری به ذهنش رسید ، رفت پیش مامانش و گفت
-ماماااااان من خیلی هوس اشکنه کردم ، اشکنه با سرکه ( فکر کن )
-نمیشه یه چیزه دیگه هوس کنی ، آخه باید از تو خمره سرکه در بیارم
- نه مامان ،  بد جور هوس کردم ، باشه؟
مامانه هم دیگه نتونست بیشتر چیزی بگه
پا شد رفت سر وقت خمره ،
درشو باز کرد ، بوی تند سرکه بینیشو سوزوند ،
یه نگاه کرد ، خم که شد سرکه برداره ، دختره ی نامرد ، پاهای مامانشو گرفت و انداختش تو خمره ، و با سنگدلی تمام در خمره رو بست
بعدش نشست سر دفتر کتاباش ، انگار نه انگار ، اونی که تو خمره س ، مامانشه
خلاصه باباش اومد خونه ، خسته و کوفته
-سلااااام ، دختر بابا ، چطوری ؟
-سلام . خوبم
-مامانت کجاس ؟
-نمیدونم. من که از مدرسه اومدم نبود
-
خلاصه گذشت و اینا دیدن که نخیر ، انگار جدی جدی مامانه گم شده ، این ور و بگرد ، اون ور و بگرد ، ولی نخیر ، نبود که نبود ، آب شده رفته بود تو زمین
هر جایی که فکرشو بکنید ، گشتن ، گریه ، اشک ناله هم هیچ فایده ایی نداشت ، دیگه کم کم نا امید شدن ،
حالا وقت اون شده بود که معلمه ، تورشو پهن کنه
اونم چه توری ، البته معلمه از بس به خودش امیدوار بود پیشه خودش میگفت نیازی به تور نیست ، با اولین نگاهه مثل تیرش ، طرف رو شکار میکنم
مشهدی ها یه جمله ی باحال دارن ، میگن با پلخمن نگاهت ، چغوک دلم رو زدی
اینطوریاس دیگه ، یاد بگیرید ، قابل توجه اونایی که باید یاد بگیرن ، از ما که گذشت دیگه
خوب پرت نشیم از قصه
هیچی دیگه ، خانوم معلمه هر روز کفش و کلاه میکرد ، هلک هلک ( به کسر ه و لام ) میرفت براشون یه بار آش میبرد یه بار ، میرفت خونه شون کمک درس دختره
و خلاصه اینطوری نشست زیر پای باباهه ، از اون طرف هم دختره کم نمیذاشت ، تا جایی که میتونست ، باباشو اذیت میکرد ، بهونه میگرفت
طوریکه باباهه لای منگنه بود ، خدا نصیب نکنه همچین دختری
اصلاً زندگیشون از هم داشت میپاشید ، تا اینکه یه روز دختره به باباش گفت ، چرا نمیری دوباره زن بگیری ،
بعدش نشستن فکر کردن که آخه کی حاضره با موقعیت اونا قبول کنه بیاد تو خونه ی اونا
دختره وسط قیری ویری ، اسم معلمشو گفت ، باباشم سبک سنگین کرد دید که خیلی خوبه ها
طرف معلمه ، باسواته ، به زندگیش سر و سامون میده و یه کمکی هم به دخترش میکنه
خلاصه قرار شد برن صحبت کنن و دیگه قبلت (فتح ق، کسر ب، به فتح ت ) و قبلت ( فتح ق، کسر ب،  ضم ت ) اینا دیگه
معلمه که دیگه خرش از پل گذشت و عین مار چنبره زد رو زندگی باباهه ، چهره ی واقعی خودش رو نشون داد
اون وقت بود که دختر ، دندون ندامت به لب گرفت ، و از کاری که کرده بود پشیمون شد ، ولی آبی بود که ریخته شده و کاریشم نمیشد کرد
خوب ، باقیشو بعداً میگم
پس تا بعد...
خوش باشید

 

 

 

+ نوشته شده توسط الهام در شنبه 20 مرداد1386 و ساعت 1:7 AM |